|
من برای نداشتنت گریه نمی کنم آن زمان ؟ دوست داشتم گریه کنم گریه می کردم چون تو اشکهایم را پاک می کردی
اکنون ؟ .. بی دلیل گریه می کنم !
تو نانی و چاقو گیلاس بلوری و شرابی تو شبنمی تو روی چمنزار سپیدهی صبح چرخ ِ سوزانِ خورشید روبندِ سفیدِ نان پزی و پرواز ناگهانی ِ پرندههای مرداب نه نگو، تو باد وزان باغ نیستی زردْآلوهای روی میز یا قمارخانه و البته تو حتی این هوای ِ عطر ِ کاجی هم که نه، نیستی اصلا ً امکان ندارد که تو این هوای کاج عطری باشی حالا اگر بگویی که بله ماهی زیر ُپلام، خب یک چیزی، ممکن است یا کبوتری روی سر ژنرال ولی مثلا ً مزرعهی آفتابگردان در یک غروب باشی!!! نه دیگر، نیستی. اگر یک نگاه سریع به آینه بیندازی دستات میآید که نه پوتینهای آن گوشه هستی و صد البته نه آن قایقی که آنجا در قایق خانه دارد خُرخُر میکند شاید برایات جالب باشد که بدانی یعنی در بارهی این چیزهای تجسمی دنیا که حرفاش را میزنیم خود من مثلا ً صدای ِ چکهچکههای بارانام روی ِ سقف یک زمانی برای خودم ستارهی دنبالهدار هم بودهام روزنامهی تاخوردهیِ معلق توی کوچه و سبد پُر از بلوط روی میز آشپزخانه ماهِ حوالی ِ درختها هم هستم فنجان آن زن پیر هم، آفرین درست حدس زدی حالا دلات شور نزند، نه نانام من و نه چاقو هنوز که هنوز است تو هم چاقویی هم نان تو اصلا ً همیشه نان و چاقو خواهی بود بله، حتی آن گیلاس بلوری و شراب هم که اوهوم. بیلی کالینز شاعر ملی یا ملکالشعرای سابق آمریکا. صاحب کتابهای شعری مثل: «با بلا به همراه شعر»، «٩ اسب»، «دریانوردی به تنهایی دور اتاق»، «هنر ِغرق شدن» (این کتاب جایزهی لِنور مارشال را برد)، «سئوالهایی در بارهی فرشتهها»، «شعرهای ویدیویی»، «خوک رو» و ... این شاعر سال ١٩٤١ در نیویورک به دنیا آمد.
بقیه در ادامه مطلب
از چشم تو .. افتاده ام .. به پای تو .. به تو محتاجم قلبم را نشکن !
در خیابان چهار صبح هر کسی بامی دارد بر سر هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر لیک من هثل تو هستم - تنها - ای درخت، ای قفس خشک بهاری مدفون! سیم پر خار و درخشانی از اخترها، دور من، دور تو پیچیده از آفاق جهانی مجهول و در این ساعت خاموشی، ماه، موجود غریبی ست که شخصیت بی نامی دارد: گاه چون صورت نورای قدیسان است گاه پستان بلورین زنی است خال کوبی شده با نام هزاران مرد گاه چون دایره ی پوستی کولیهاست ماه در خواب مرا می بیند: پنج انگشت بپیچیده به پنچ انگشت و دو بازو که گرفته ست دو زانو را تنگ (بغلی از تنهایی) در خیابان چهار صبح ماه، سبکی ست به مقیاس جدید شعر که ز تنهایی شب می شکفد الهامش و در این ساعت خاموشی، هر کسی بامی دارد بر سر هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر هر کسی نام و نشانی دارد اما من، روی این نیمکت سرد خیابان چهار صبح پنج انگشت بپیچیده به پنج انگشت و دو بازو که گرفته ست دو زانو را تنگ بغلی دارم از تنهایی (بغلی از تنهایی) دیگران نام و نشانی دارند. "رضا براهنی"
شب در رسید و ، وحشت آن چشم بی نگاه " نادر نادر پور"
مرا با تو چه شده است نه نمیخواهم کسی بداند .. من به نگاهت مدیونم ! من که از تو خواستم
میرنوروزی شعری ازرضا بختیاری اصل به بسیاری بیمارم ـ نه، به بیماری بسیاری بیدارم و از خطوط خنده دست کمی دارم! ـ گفته باشم بهار معنا به لفظ نخواه ـ خواهد آمد دچار ایکاش می شد که مبل ها ، قیافه ی ایستادن نشسته اند! تا چه سازم به نازها به چه کارم اکنون که راز ؟ ـ آیا فرصت ها به ارغوانی ـ که می خواستیم ـ بگذرند؟ نمی مانند مدال های موظف، می دانید؟ آنان به زبان دستورهای دستاری بینی سپرده، چشم قربان، هنوز! داشتم می گفتم! نمی رفتند، هرگز، همیشه رایحه ی گل ها که در دل ام عین هلاهل وطن گرفته اند ـ چه خبرهای مونثی برای لمس کردن دارید، برادر ... نیز ایشان پاهای خیابان را دست شکستند، بستند و خانه با خروشی خراشیده در گوش کوچه پاشیده بود: و من"فتوح بلدان" شما او"جهانگشای" جنی جوینی ما تو ولی "دِرّه" ای ، افسانه ای ، "عالم آرا"یی ـ پس "رستم زردنبوی تواریخی" کو؟ گاهی سطور گریه گرامی است: گفته اند ـ دارند دیر می گویند! ولی به دور بیماری ، اندک ام آری تاریک و زود نازکانه نزدیک، اما بیش و باشنده اینک در پهنه ی شفایی خوابیده بنفش روشنا ابتلا خواهد شد. مراسم میر نوروزی در ممالک ایران و نیز در مصر اجرا می شد . روش کار بدین گونه بود که مردم شخصی را به عنوان میر نوروزی برگزیده و او صورتش را با آرد و یا گچ سفید کرده با لباس زرد یا قرمز سوار الاغی می شد و با جمع کثیری که همراهش بودند از کوچه ها عبور می کرد. میر نوروزی در آن روز به شیوه حاکم یا محتسب با تحکم از مردم در خواست وجه و مالیات می کرد و هر کس نمی داد آب آلوده بر او می پاشیدند. برای دیدن عکس شاعر و خواندن دو شعر دیگر "رضا بختیاری اصل" به ادامه مطلب مراجعه کنید .
|
About
سنگ برای سنگر
Home
|